Frame

پیرامونِ واقعیت

ارسال شده در: . نوشته‌شده توسط Phoenix

چند روز پیش بهمن قبادی نامه‌ای سرگشاده و خطاب به عباس کیارستمی نوشت و در آن تلاش کرد دیدگاهش را در مورد مساله‌ی هنر و واقع‌گرایی و تعهد اجتماعی هنرمند مطرح کند. لحن نامه به گونه‌ای بود که به ارزش‌گزاری اخلاقی پهلو می‌زد و از مفاهیمی که گفتم به گونه‌ای استفاده می‌کرد که کیارستمی را متهم به بی‌توجهی و ... کرده بود.
من چیز زیادی از اخلاق نمی‌دانم و نمی‌خواهم به قضاوت اخلاقی بنشینم و به این و آن امتیاز مثبت و منفی بدهم. نکته‌ای که می‌خواهم بگویم این است که واکنش‌هایی که این نامه برانگیخت، واکنش‌هایی بود که بیش‌تر جنبه‌ی قضاوت اخلاقی به نفع این شخص یا به ضرر آن یکی بود. اما کسی به این نپرداخت که "واقع‌گرایی" یکی از پیچیده‌ترین مفاهیم در هنر به طور عام و در سینما به طور خاص است. و یا حتا تعهد اخلاقی هنرمند.
نکته این‌جاست که در طول تاریخ هنر، واقعیت، مفهومی بوده که برداشت‌هایِ گوناگون از آن شده و هنوز هم می‌شود. شاید بتوان ریشه‌های این برداشت‌ها را در فلسفه جستجو کرد. از آن‌جا که واقعیت گاه چیزی از پیش موجود بوده و انسان همیشه در جهتِ نزدیک شدن به آن است و گاهی چیزی نیست جز برداشتِ انسان از جهان هستی. بازن معتقد بود با ظهور عکاسی، ثبتِ تصویر، بدونِ واسطه‌ی انسانی و فقط با کمک وسایل مکانیکی، به نوعی کنار گذاشتنِ تفسیر انسانی از واقعیت است. و در تصویر متحرک با اضافه شدنِ بعد زمان، میلِ دیرینه‌ی انسان به ثبت زندگی پاسخ داده شده است. اما امروز می‌دانیم که تصویر، نیرومندترین ابزار دستِ رسانه‌هاست برایِ این‌که چیزی را که واقعیت ندارد، واقعی جلوه دهند. برایِ مثال می‌توان به دست‌کاری‌هایی که برخی روزنامه‌ها و خبرگزاری‌ها در تصاویر انجام می‌دهند اشاره کرد. یا ده‌ها دوربینی که یک تظاهراتِ دولتی را پوشش می‌دهند. و یا جلوگیری از تصویربرداریِ راه‌پیمایی‌هایِ سبزها.
حالا تصور کنید کسی فیلمی ساخته که در آن با تکنیکی فوق‌العاده تصاویر راه‌پیمایی‌هایِ سبزها را نشان می‌دهد. آیا این صحنه‌ها واقعیت‌اند؟ کمی محافظه‌کارانه‌تر: آیا این صحنه‌ها جلوه‌ای از واقعیت‌اند؟ یا تلاشی برایِ باوراندن این‌که واقعی‌اند؟ احتمالن به راحتی نتوانیم موضع‌گیری کنیم و بگوییم که باید این صحنه‌ها را در کلِ متن ببینیم و بسنجیم.
بنابراین از دو جور واقع‌گرایی می‌توان حرف زد: یکی تلاش برایِ این‌که وانمود کنیم چیزی که به مخاطب نشان می‌دهیم واقعیت است، و دوم تلاش برایِ انتقال "چیزی که فکر می‌کنیم واقعیت است" به بیننده. البته به راحتی می‌توان صورتِ مساله را پاک کرد و گفت که امکان ندارد بتوان در هنر به واقعیت دست یافت و خیال همه را راحت کرد، اما این موضع‌گیری به هیچ وجه به معنایِ این نیست که واقع‌گرایی، وسوسه‌ی دائمی بخشی از هنر و هنرمندان است. و مخاطب، به خصوص مخاطبِ ایرانی، اولین و قوی‌ترین معیاری که برایِ ارزیابیِ یک اثر هنری دارد، میزانِ ارتباطِ اثر با واقعیت است.

 

شب

نوشته‌شده توسط Phoenix

دعوتم کرده بودند به عروسی. نمی‌خواستم بروم. اصلن حوصله‌ی مهمانی‌هایِ شلوغ را ندارم، چه برسد به عروسی. شاید اگر مهمانی آن‌قدر شلوغ باشد که کسی نبیندم، آن‌وقت بروم. بله، دعوتم کرده بودند به عروسی و من قصد نداشتم بروم. رفتم تا دمِ درِ ورودیِ ساختمانی که عروسی در آن بود. درِ پارکینگ را که باز کردم، سر و صدایِ دو سه نفری را شنیدم. همین‌طور که داشتم از سرِ کنجکاوی دنبالِ صاحب‌صداها می‌گشتم، یکی زد به پشتم و گفت: می‌دانستم می‌آیی. غافل‌گیر شده بودم. هر طوری بود خودم را جمع و جور کردم و لبخندی زدم. گفتم: خوب دیگر، بالاخره آمدم. بعد جماعت را دیدم که آمدند تویِ پارکینگ. بزن و بکوب‌شان را آورده بودند به یک جایِ فراخ‌تر. لابد هرمِ نفس‌های‌شان فضایِ بسته‌ی بالا را حسابی غیر قابل تحمل کرده بود. بعد هم این خاصیتِ الکل است که آدمِ مست دوست دارد فضایِ بیش‌تری داشته باشد. خلاصه سر و صدای‌شان شروع شد و من هم نمی‌دانم چطوری خودم را آن وسط پیدا کردم. می‌خندیدم. نه، قهقهه می‌زدم. از آن خنده‌های که آدم با معشوقش. بی دغدغه و از آخرِ دل. آن‌قدر که یادِ او می‌افتم. بعدش یکی دو نفر حرف‌هایِ سیاسی می‌زنند. بعضی از جوان‌ترها پلاکارد دارند و شعار می‌دهند. با خودم فکر می‌کنم: این‌جا دیگر چرا؟
مهمانی تمام شد و آدم‌ها رفتند. پارکینگ خلوت‌تر می‌شد. قبل از رفتنِ ده بیست نفرِ‌ آخر، چند نفر غریبه با چوب و چماق آمدند داخل. کمی‌طول کشید تا فهمیدم موضوع چیست. وقتی فهمیدم که دیگر دیر شده بود.
درها را بستند و شروع کردند به فحش دادن. یکی‌شان یک شعار پیشنهادی داشت. یادم نیست چه شعاری بود، اما یادم است که قرینه‌ی یکی از همان شعارهایی بود که شنیده بودم. مضمونش هم این بود که حالا که این‌ها (یعنی ماها) باعث شده‌اند عده‌ای اعدام شوند، پس منتظرِ یک کتکِ حسابی باشند.
چند باری داد زد و خواست بقیه همراهی‌اش کنند. اما بقیه هر کدام حواسش به طعمه‌ی خودش بود. هیچ کس با او هم‌صدا نشد.

 

این یک پستِ وبلاگی نیست

ارسال شده در: . نوشته‌شده توسط Phoenix

یک روزهایی در زندگی هست که حالت به هم می‌خورد از هر چیزی که هست. این حالت به هم می‌خورد هم بدجور تکراری است. هیچ تعبیر و کلمه و ترکیبِ به درد بخور دیگری هم نخواهی یافت برای همین. از این روزها فرضش کن که دوست داری یک خیابان بلند پیدا کنی و از بالا به پایین پیاده بیایی‌اش و تمامِ غم و غصه‌هایِ دنیا را بگیری سرِ دلت و غصه بخوری. از این روزها که همراه داشتن فلان آهنگِ فلان گروه مزخرف هم می‌شود برایت یک جور تسکین. یک جور فرار از بی‌خودی فکر کردن و فرار از آن همه غم و غصه که گفتم.
از این روزهایِ مزخرفِ وسطِ هفته که دوست داری هر کاری داری ول کنی و بگویی گور پدر همه‌تان. از این روزها که دوست داری بقیه را آزار بدهی برایِ آن صورتِ دیگرشان که هر کدام برایِ پنهان کردنش، رفتارِ احمقانه‌ای را تقلید می‌کند. برایِ همین صورتِ احمقانه‌ات که پنهان کرده‌ای پشتِ یک رفتارِ احمقانه. که خودت هم می‌دانی تو هم این کار را می‌کنی که دوام بیاوری. که دوام آوردن، ارزشش شده بیش‌تر از چطور دوام آوردن و حالت از این بد می‌شود. از این همه امیدِ مزخرفِ توخالی... هوم... حتمن دلت می‌خواهد چیزی بگویی برایِ امید و خوبیِ امید داشتن و این حرف‌ها. بگذار بگویم این حقِ ناامید شدنم است. می‌خواهم مصرفش کنم.. از شرِ امیدهایِ بی‌هوده شاید راحت شوم. نمی‌شود! خودم خوب می‌دانم که نمی‌شود. شاید احمقم و شاید امید یک ساز و کار دفاعی است برایِ این‌که فردا خوب باشم و لبخندِ هرروزی‌ام را تحویل بدهم که خوبم!
از این روزها که به بهانه‌ی مسخره‌ی جمعه بودن هم نمی‌شود فهمیدشان که جمعه هم نیستند. یک روزهایی وسطِ هفته که ... هوم... شاید به خاطرِ این بی‌رنگ شدنِ روزهایم است که...
این‌که نمی‌شود این روزها (که شاید هیچ وقت) برداشت به یکی زنگ زد که فلانی من امروز دلم گرفته، بیا یه کم با من حرف بزن. بس‌که به طرزِ مسخره‌ای ادایِ این آدم‌ها را در‌آورده‌ای که همیشه حاضرند گوش کنند به بی‌حوصلگی آدم‌ها. و به این فکر کنی که از این بازیِ خودت، صورتِ مجازی خودت هم خسته شده‌ای و دیگر مدت‌هاست که ننشسته‌ای به درد دلِ یکی گوش بدهی. بس‌که این گوش دادن‌ها هم به نظرِ خودت حال به هم زن آمده لابد. بس که...
بس‌که این طور وقت‌ها هیچ کلمه‌ای پیدا نمی‌شود/ نمی‌کنی برایِ بیرون ریختنِ این چیزهایِ حال به هم زن.
بس‌که نمی‌توانی موقعِ نوشتنِ این چرندیات، فکرِ این را از سرت بیرون کنی که فلانی این‌ها را خواهد خواند و این خودش نمی‌گذارد که راحت باشی وقتِ نوشتن. راحت؟ نمی‌دانم. این کلمه‌اش نیست. هر چه باشد، این نیست حتمن.
از این روزها که به خودت می‌آیی و فکر می‌کنی به این‌که داری به دوست‌داشتن‌هایت فکر می‌کنی و اندازه می‌گیری آزاردگیِ هر کدام را و آخرش فکر می‌کنی هر بار بیش‌تر لذت برده‌ای لابد. می‌بینی رابطه هم یک چیزِ دو نفره‌ی محض نیست، بس‌که این آدم و آن مشکلِ کوچکِ شخصی، بس‌که برداشت‌هایِ جامعه از رابطه، بس‌که نگاه‌هایِ قضاوت‌گر تاثیرگذارند ناخود‌آگاه. بس‌که هوسِ سیگار می‌کنی و نمی‌توانی که بکشی که لابد در یک جایِ مزخرفِ سیگار کشیدن در اماکن عمومی ممنوع هستی که...
بس‌که نمی‌توانی جمله‌هایت را تمام کنی یا این خط را به آن خط بدوزی.
بس‌که خالی هستی.
بس‌که نیاز داری به آدم‌ها و آن‌ها از تو دورند الآن. بس‌که در عینِ حال آرزویِ یک اتاقِ خالیِ ساکت را داری که با خیالِ راحت یک دلِ سیر گریه کنی بابتِ هیچ چیز. بس‌که گریه دلت می‌خواهد و می‌بینی که برایِ گریه‌کردن زحمتِ بیش‌تری باید بکشی تا برایِ خندیدن. بس‌که می‌دانی چقدر نقش بازی می‌کنی هر روز برایِ خودت. بس‌که آرزو می‌کنی بتوانی یک روزی یک دیوار دیگر را هم براداری از پیشِ خودت. بس‌که یک بوسه دلت می‌خواهد.
و بس‌که دوست‌داشتنت هوار می‌شود سرت و نمی‌دانی این دوست‌داشتن است که احساسش می‌کنی یا یک جور دل‌زدگی از خودت وقتی فقط خودتی؟ که همه‌اش می‌خواهی خودت نباشی. بس‌که وقتی هستی، جورِ دیگری‌ام لابد. می‌دانی که معنایِ حرفم را؟
بس‌که به بودن نیاز داری این روزها.

 

نگاه

ارسال شده در: . نوشته‌شده توسط Phoenix

نگاهش که می‌کند، اول با روی خودش نمی‌آورد. این یکی همان‌طور ادامه می‌دهد. آن یکی برمی‌گردد و انگار که مچش را گرفته باشد، با نگاهش می‌گوید: "دیدی فهمیدم." این یکی در دلش می‌خندد و باز به جلو خیره می‌شود. حالا اما مدتی است که این یکی دست آن یکی را خوانده. درست یک ثانیه قبل از این‌که آن یکی خط نگاهش را شکار کند، نگاهش را می‌دزدد و توی دلش می‌گوید: "دیدی نتونستی!"

 

phoenix

ارسال شده در: . نوشته‌شده توسط Phoenix

چند روز اخیر حسابی خسته بوده‌ام. یا کم خوابیده‌ام یا نتوانسته‌ام بخوابم. فردا می‌روم به یک دوره‌ی استراحت و جمع و جور کردن افکار و این‌ها. معلوم نیست بتوانم دست‌رسی به اینترنت داشته باشم یا نه.
باید بنشینم تکلیف یک سری چیزها را روشن کنم. یک سری چیزهای ذهنی و یک سری چیزهایی که مربوط به خرده‌ریزهای معمولی زندگی است. چند ماه گذشته چیزهایی را تجربه کرده‌ام که برای درک درست آن‌ها نیاز به وقت دارم. چیزی که شاید از خیلی وقت پیش شروع شده بود، بدون این‌که درست بدانمش. بعد هم چیزهای دیگری که اضافه شد. معلوم است راحت نیستم در این محیط. نه؟ می‌دانید؟ این طور وقت‌هاست که آدم درک می‌کند کسانی را که این قدر روی هویت‌ واقعی‌شان حساسند.
پی‌نوشت: phoenix نام انگلیسیِ ققنوس خودمان است. افسانه‌ی همان پرنده‌ای که وقتی می‌خواهد بمیرد، خودش را آتش می‌زند و از خاکستر آن آتش، ققنوس جوانی بیرون می‌آید. هر کدام از ما برای‌مان پیش می‌آید که ظرف چند روز چیزهایی را تجربه می‌کنیم که به نوعی، نگاه‌مان را به اطراف‌مان عوض می‌کند. بعد از آن تجربه یک جور جدیدی به آدم‌ها و پیشامدها نگاه می‌کنیم. این اسم برمی‌گردد به این تجربه‌های ققنوس‌وارِ زندگی. پاسخ پرسش‌تان را گفتم دیگر؟

 

هفتگانه

ارسال شده در: , . نوشته‌شده توسط Phoenix

یک: می دانم باید بردارم یک چیزی بنویسم این جا. می دانم که می خواهم همچین کاری کنم. یک هفته است که می خواهم. هفته ی گذشته مشغول این طرف و آن طرف رفتن بودم و هی کم خوابی هم آمده سراغم. این بوده که نه ذهنم جمع و جور بوده برای نوشتن و نه وقتم کافی.
دو: قبول نشدم. سال گذشته همین موقع ها بود که تصمیم گرفتم بروم ارشدم را هنر بخوانم. کنکور دادم و انتخاب رشته کردم و قبول نشدم. اسفند آینده باز کنکور می دهم.
سه: تا کی باید اسیر توهمات خویش باشیم؟ چرا عادت نداریم راه حل مساله را پیدا کنیم به جای این که مساله را بخواهیم به هر نحو ممکن به نفع خودمان حل کنیم؟ هوم ... ؟
چهار: دوستی پرسیده اسم این بلاگ یعنی چه؟ خوب مگر اسم بلاگ های دیگر یعنی چه؟ اسم است دیگر، این جا هم اسمش هست Frame. به فارسی می شود قاب. به عینک منهای شیشه هایش هم می گویند Frame. این عکس های قاب شده هستند؟ به قابشان Frame هم می گویند! هوم... اما فکر کنم وقتی داشتم برای این جا اسم انتخاب می کردم به قابی فکر می کردم که می تواند هر عکسی یا هر نقشی را توی خودش داشته باشد. یک جور چارچوب خالی فکر کن. خلاصه چندان مهم نیست این چیزها.
پنج: یک چیزهایی هستند که امروز دیده می شوند، اما ریشه شان را که دنبال کنی، تا ته ش نمی توانی بروی گاهی. خود آدم نمی تواند ته ش را ببیند. بعد فکر کن کسی ته ش را ببیند فقط، بعد بخواهد سر در بیاورد از سرش! نمی شود. ما خودمان امتحان کردیم نشد!
شش: انحنا، واژه ای است که دوستش دارم. از آن واژه های رنگ و بو دار است. گاهی لمسش هم می شود کرد.
هفت: در ادامه ی تئاترهای متوسط، بروید کار آقای یعقوبی را ببینید: خشک سالی و دروغ. کاش فقط بیش تر روی شخصیت هایش کار شده بود.

 

این یک پست چهار صبحی است.

ارسال شده در: , . نوشته‌شده توسط Phoenix

این را که می‌خواهم بگویم می‌دانم که برای همه این‌طور نیست. می‌دانم.
کوچک‌تر که هستیم، خوبیم. در ذهن خودمان خوبیم. بزرگیم یا آدم بزرگی خواهیم شد. نویسنده‌ای، دانشمندی چیزی. آدم کاملی خواهیم بود. به‌ترین چیزها را خواهیم نوشت و کامل‌ترین برداشت را از هر چیزی داریم. مثل چی؟ می‌خواهم کمی هم از دوست داشتن بگویم. به‌ترین و درست‌ترین برداشت را از دوست داشتن داریم. لابد هم مشکلی نخواهد بود در این دوست داشتنمان. بار اول که باشد، هیچ تجربه‌ی آزارنده‌ی قبلی‌ای سایه نمی‌اندازد روی لحظه‌های‌مان. شاید این است که بار اول همیشه یک جور دیگر است. شاید داستان همان سیب است.
دماغ‌های‌مان بالاست و از آن‌ بالا بقیه را می‌بینیم. همیشه هر کسی اشکالی دارد و درست‌ترین عقیده مال خودمان است. هوم...
بزرگ‌تر که می‌شویم، اولین اشتباه‌مان را که می‌بینیم، آرزوهای‌مان را دورتر که می‌بینیم،خودمان را یک جایی هم‌ردیف بقیه که می‌بینیم،‌ دوست داشتنمان یک طوری‌اش که می‌شود، می‌بینیم که نه، هیچ چیز آنی نبوده که فکر می‌کردیم بوده. هر چیزی انگار ناخالصی داشته. هر کسی انگار اشتباهی داشته، هر آرزویی انگار، راهِ سختِ رسیدن داشته، هر لذتی انگار، دردی هم داشته، هر خاطره‌ای انگار، خاطره‌ی خوش نبوده، هر شناختنی انگار، ناشناخته‌ای هم داشته، هر دوست داشتنی انگار، دوست نداشتنی داشته... این‌جاست که قدمِ بعدی هم لرزان شده. اسمش را بگذار محافظه‌کاری. دیگر خبری از آن اطمینان به پیروزی نیست. دیگر احتمال شکست، نه یک ترکیب برایِ متعادل کردن منطقِ بازی، که تجربه‌ای ملموس شده. حالا هر کدام از آن بالایی‌ها، می‌تواند به راحتی شکست بخورد. زودتر از آن‌که فکرش را بکنی. انگار هنوز "احتمال شکست" را بلد نباشی که محاسبه کنی. این‌جاست که باید تصمیم بگیری: همیشه مشغول محاسبه‌ی احتمال شکست باشی یا قبولش کنی و بازی را ادامه دهی؟

 

خیال

ارسال شده در: . نوشته‌شده توسط Phoenix

دیشب این توی ذهنم بود:
تصویر دو نفر، یکی دچار فراموشی شده، و از فراموشی دچار ترس. به هیچ عنوان هیچ خاطره‌ای از گذشته‌ی کسی که دوستش دارد، ندارد. حس دوست داشتن اما هست. برایش کافی نیست. خاطرات را می‌خواهد. می‌خواهد ترکش کند. طرفش اما بی‌خاطره بودن را دلیل خوبی برای این کار نمی‌داند.

 

می‌شود/نمی‌شود

ارسال شده در: . نوشته‌شده توسط Phoenix

می‌خواهم بگردم یک چیزی پیدا کنم برای این‌جا. نمی‌شود. پیدا نمی‌شود. نمی‌توانم پیدا کنم. همه‌اش یک چیزی است که یک ربطی به چیزی/موضوعی دارد که می‌خواهم ننویسم ازش. حالا نمی‌خواهم یعنی. هوم... بعد فکر می‌کنم اساسن این نخواستن درست است یا نه؟ یعنی درست است که بخواهم یا نه. بعد مساله می‌‌رسد به این‌جا که این‌قدرها هم ساده نیست. ساده نیست که تصمیم بگیری این را بنویسی یا نه. و خب می‌شود اینی که می‌بینی/می‌خوانی.
می‌گویی یک چیزی بنویس این‌جا. خوب آدم دست‌پاچه می‌شود. بعد مجبور است از این توضیحات بدهد.
نوشتن مثل یک تلاش دائم می‌ماند، برای بیان چیزهایی که حس می‌کنی و نمی‌خواهی که آسیب بزنند به‌شان این کلیشه‌های لعنتی که دست از روزمرگیِ‌های‌مان برنمی‌دارند. بعد باید بگردی دنبال واژه‌ای که کم‌ترین فاصله را داشته باشد با آن چیزی که می‌خواهی بگویی.
این روزها هرچه بخواهم بنویسم رنگ خودمانی پیدا می‌کند و نمی‌دانم این را می‌خواهم یا نه. دوست دارم بنویسم‌شان و دوست ندارم آن‌قدر بنویسم که واژ‌ه‌ها ساییده شوند و آدم وقتی می‌خواندشان کرخت شود یا حوصله‌اش سر برود. نه، من هنوز نمی‌توانم هر روز پنج خط بنویسم که حوصله‌ی خودم را سر نبرد. این‌طور می‌شود که می‌گویم خب می‌شود اینی که می‌بینی.

 

ابتذال

ارسال شده در: , , . نوشته‌شده توسط Phoenix

نمی دانم کجا خوانده بودم از ابتذال، از این که ابتذال هم قسمتی از زندگی است و این حرف ها. این که آن ورتر گاهی آخر هفته ها، استاد و دانشجو و شاگرد و مغازه دار و مهندس و وکیل و چه و چه، بلند می شوند می روند یک جایی را پیدا می کنند و جیغ و داد می کنند و صدای مستی شان را به آسمان می فرستند و بعدش لابد حسابی آرام می گیرند. گاهی هوس ابتذال می کنم. البته ابتذال به معنای پیش پا افتادگی، تفریحی که همه حالش را ببرند و این طور چیزها. حد و مرزش را هم هیچ کسی تعیین نکند. آن قدر با ترس و لرز شادی کرده ایم و جیغ و داد که ذهنمان پر شده از حد و مرز و این طور چیزها. خودمان هم گاهی نمی توانیم بدانیم! باید بنشینیم فکر کنیم چقدر از خوشی های مان فدای نبودن این ابتذال ها بوده؟ چقدر از زندگی جدی مان، تحت تاثیر نبودن این ابتذال ها بوده؟
پی نوشت: مشغول بازی ورق بودم. شلم. الآن چهار تا از دوستان مشغولند و من این ها را می نویسم. یکی چند تا آهنگ از ابی و معین و حمیرا روی لپ تاپش پلی کرده و هوس چای دارد می کشدم. و خیلی چیزهای دیگر.